وقتی صاف جلوی من نشسته بود و توی تلفن دروغ میگفت، من بهت زده مونده بودم. وقتی صاف جلوی من نشسته بودم و توی تلفن حرفهایی می زد که معلوم نبود منبع درستی دارند یا نه، من عمیقا ناراحت شدم. وقتی صاف جلوی من نشسته بود و راحت خلاف واقع و انصاف حرف می زد و انتظار داشت منم باورم بشه، احساس تهوع کردم.

هستم فعلا. با حساسیت زیاد که هر حرکت و حرف و رفتارم درست هست یا نه. همونی که خودم میخوامه یا دارم نقش بازی می کنم؟ این خیلی مهمه. چند وقت پیشا که خیلی خیلی ناراحت بودم،‌فکر کردم این قضیه برای من خیلی زود بوده، وقتی یکی تو 45 سالگی با این مشکل رو به رو میشه و استرس زندگیش به هم میریزه، من حق ندارم این حرف رو بزنم؟‌

ولی بعد یه کم وضع بهتر شد. یعنی احساس خودم. نمیدونم آخرش به چی ختم میشه. ولی امیدوارم خیر باشه.