امیر امروز میره. حدود سه هفته ایران بود. انقدر از دیدن آدما بعد از دوری توی ذوقم خورده بود تا الان که خودمو واسه یه صحنه افتضاح آماده کرده بودم! ولی افتضاح نبود. حتی خوب هم بود. جلسه های حضوری خیلی خوب بود. تلفن و چت هیچ کدوم همچین قدرتی ندارن. اون نگرانی بابت کار و ایده رو درست درک کرد و دیدش نزدیک شد به چیزی که من تو این مدت میدیدم.

91، 94 و حالا هم 97. احتمالا دفعه بعد میشه 1400! استرس میگیرم. تو این بازه های زمانی سه ساله برا شخص من خیلی اتفاقا افتاده. انگار واقعا پریودش سه ساله! هر سه سال یه بار پوست انداختم قشنگ! دفعه بعد چه شکلی ام یعنی؟ قراره چه اتفاقایی بیفته؟ عکسا رو که مرور میکردم فکر کردم به همت من بود که این جمع دور هم موند. درسته دست و پا شکسته است ولی هست. آدم سنش که میره بالا تازه ارزش آدما رو میفهمه. تشبیه دوستی به شراب واقعا بجاست. دوستی های جدید دوستی نمیشه. یه پوسته است که عمق نداره. ولی قدیمیا حتی اگه ارتباطات نزدیک نباشه ولی چون توی طول زمان هستن یه پیوستگی خاص دارن انگار میدونی این آدما از کجا میان. چی بودن. به چیا فکر میکردن و حالا چی شدن. درسته در جریان جزئیات نیستی ولی چه اهمیتی داره.

چقدر توی دورهمی خندیدیم. چقدر بامزه بودن. اصلا حسودیم شد به گذشتشون. به کارهایی که تو دوران دانشجویی انجام دادن و شیطنت هاشون. من نمیدونم واقعا تو اون دوران چه غلطی میکردم! چرا انقدر همه چی رو جدی گرفته بودم و الان حالم از اون همه سنگین رنگین بودن و مثبت بودن بهم میخوره! احساس میکنم کل اون چهار سال رو میتونم در یک پاراگراف خلاصه کنم. خدا رو شکر که بعدا روشن شدم و اون راه مسخره رو ادامه ندادم. هر بار موقع رفتن امیر به این فکر میکنم که حسی بهش دارم یا نه. اون سالهای قبل دوستش داشتم یه حس ساختگی و زورکی طور. بعد فازم عوض شد. خودش توی این زمینه ها یکی از نمونه های کمیابه. هیچ درگیری حسی با هیچی نداره. ولی الان و امسال نه. حس معمولی داشتم که رو به مزخرفی می رفت! یاد مشکل جدیدم افتادم که حرف پیدا نکردنه! هیچ حرفی نداشتم! خوابم گرفته بود! و یک خداحافظی کاملا رمانتیک و سرد و خنده دار که انگار قراره یک ساعت دیگه ببینیم همو!!