حالم خوبه. خیلی خوب. انگار عمل جراحی کرده باشم. نمیدونم واقعا تاثیر چی بوده. از اون افسردگی های وحشتناک نزدیک پریود خبری نیست. عجیب بود واقعا. قبل ترش اینطوری نبودم یعنی انقد شدید و خانمان برانداز. دوباره به تعادل رسیدم. دیشب رسیدم به اون قسمت داستان "عشق سال های وبا" که بعد سه سال نامه نگاری عاشقانه وقتی معشوق رو یک آن میبینه تازه میفهمه چه اشتباه مهیبی کرده! و تنها چیزی که به نظرش میرسه "اوه مرد بیچاره!" است. داستان های قدیمی چون بی تعارف و زلال و شفاف اند و نویسنده نخواسته به طور بیمار گونه ای هزارتا حس و برخورد من در آوردی قاطی قضیه کنه تا پز روشنفکری بده، عین واقعیت اند. عین اتفاقات واقعیه دنیای واقعی که برای هزاران نفر طی هزاران سال اتفاق می افته و هرکس هم فکر می کنه فقط برای اون اتفاق افتاده.
و فکر کردم چقدر خوشبختم.