خاطره یک تکان در 31 سالگی

پس از آن حجم اندوه که از رویم عبور کرد خسته شدم. از اندوه. از حجم انبوه اندوه. فکرهایم را کردم. به گذار بارها بارها فکر کردم. به داستان کبکی که میخواست راه رفتن کلاغ را یاد بگیرد. به تغییر. به چرخش. به اعتبار سنجی فرضیات. به اینکه کجا باید کنار گذاشت از اتوبوس پیاده شد و  پذیرفت که راه اشتباه است هرچند سالها در آن جلو رفته ای. و کجا باید عشق ورزید کور شد کر شد و حتی لال شد که باید پای در راه نهاد و زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت. نمی شود. شک خوبست مادامی که در آن نمانی. پذیرفتن هویت خود و اصلاح شاخ و برگ ها. این تنها شدنیه جهان است.

وگرنه هویت، ذات، ریشه های آدمی قابل تغییر نیستند. این تلخ ترین و سخت ترین درس روزگار بود. و من آن را با آغوش باز و دلی آرام و قلبی مطمئن می پذیرم! چون دلم برای خودم برای آن خود مهجور، آن خود پایمال شده تنگ شده. از تعلیق از سرکوب از چشم بستن هایم خسته شدم. از این غم هایی که چون صاعقه فرود می آیند و غم فراق دارند. این یعنی خودم را جایی جا گذاشتم به امید عبثی که شاید کسی بهتر، چیزی بهتر، خودی بهتر بیابم.

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟