می خواهم حرف بزنم از عادی ترین اتفاقات از همین هوای سردی که پیچید توی اتاق از لواشک های ترش که مثل زن های ویاردار میخورم و به فضا پرتاب میشوم از طعم روزهای کودکی و دور که مدام زیر زبانم می آید از سبک کاری جدیدم از اینکه در دنیای کار هم تنها هستم و مستقل و قوی بودن برایم انتخاب نیست، اجبار است از پاییز از بهار از فصل ها از روزها از کتاب بینوایان که گوش می کنم از حقارتی که در خودم می بینم از آیین وقت گذاری که در آن وبلاگ خواندم میخواهم حرف بزنم حرف هایم سرازیر شده اند کسی آتش زیر سرم گرفته است که همه آن کوه های یخ ذوب شده اند و به سمت پایین سرازیرند می خواهم حرف بزنم چرا کسی نیست؟