احمقانه است واقعا. یه دو قطبی کامل. شایدم چند قطبی. دیگه میترسم از خودم. یه سری نقاب پوسته نقش که هیچ کدوم من نیستن ولی توی منن 

خدایا این چه وضع خل وضعیه! مثل اون شب قبل کنکور که یادم رفته بود آدم چجوری خوابش میبره! اون لحظه که بیداری به خواب وصل میشه واسم ابهام بود انگار که مواد زده باشی یا هر چی بعد مغزت رو یه چیزا هنگ میکنه ده برابر میکنه. مغزم رو اون لحظه هنگ بود مثل حالا که توی رابطه موندم چجوری رابطه ها تبدیل میشن! چرا نمیتونم مثل آدمها زندگی کنم؟