دوباره قرار شد ببینیم همو. یه جور نامحسوسی بود که نه میشد گفت پیشنهاد از من بود نه می شد گفت از اون!

دوست داشتم برم. واقعا هم نمی دونم چرا. برام هم دلیلش مهم نبود. جالبه می گفت ما تضادهای زیادی با هم داریم و من منظورشو نمی فهمم. اصلا نمیتونم حدس بزنم چی تو ذهنشه و خب حق دارم مگه چقدر میشناسمش. حجم چیزهایی که میدونم در برابر چیزهایی که نمی دونم مثل سوزنه در انبار کاه!

گفت تو چرا میخوای با من دوست شی؟ باید می گفتم واسه خودمم سواله! شاید واسه ارضای جنسی و اینا دنبال دوستیه. همون که همه رو تحت فشار گذاشته

این دفعه ولی در کل جو راحتتری بود. به قول خودش مگه فرقی کرده! یه روزه که نمیشه یه رابطه خفن عاطفی و جنسی و اینا داشت! میشه؟

من خودم بودم. که میگفت تو که بسیجی هستی! حوصله ادا بازی نداشتم. اونم یه کم از یبسی ! خارج شده بود. با اینکه زیاد حرف نمی زد ولی تولید مکالمه می کرد که باعث می شد احساس راحتی کنم.

ولی یه چیز مهمی که فهمیدم این بود که کلا دارم یه اشتباهی می کنم. اون از یه جنس دیگه است که نوع منو قبول نداره. صرفا از روی کنجکاوی یا اینکه ببینیم این چه موجودیه داره به قضیه نگاه میکنه. ولی تو ذهنش کارهای من شرایط من رویاهای من یه سری چیزای خنده دار و پوچ اند.

خلاصه که همین

گفتم یادم بمونه احساسمو شاید بعدا یادم بره