روزایی که ف رو دوست داشتم بیشترش تو فصل پاییز و زمستون بود، انگار بهار و تابستون حذف شده بودن! شایدم الان ذهن من خودش این برش ها رو زده. ولی هوا که ابری میشه یاد اون موقع ها می افتم یاد اینکه چه احساسات عمیقی داشتم چقدر حس عشق خوب بود حتی با اینکه سرکاری بود، با اینکه ف اصلا تو خط اینجور عشق و عاشقیا نبود و دنبال ارضای خودش بود بیشتر. ولی من که اولش خبر نداشتم. تو دنیای خودم سیر میکردم یادش بخیر دقیقا مثل قصه ها تا خود صبح بیدار بودم ذهنم خاموش نمی شد همش در حال خلق موقعیت هایی بودم که اون بود و با هم حرف میزدیم در این حد که وقتی رفتیم مسافرت، دقیقا یادمه توی ساحل گیسوم مغزم در حال انفجار بود و دیگه نمی تونستم خاموشش کنم و حداقل ببینم اینجا که اومدیم کجاست! حس خوبی بود واقعا. با اینکه فقط از طرف من یه عشق پاک بود ولی باعث شد حس و حال عاشقی رو درک کنم. چقدر اشک میریختم بعد اینکه کوچکترین محبتی ازش میدیدم یا وقتی به شوخی یا جدی گفت مامانش گفته برن خواستگاری یه دختره،‌ از تصور صحنه ای که اون دختر توی بغلش باشه قلبم کنده شد! یادش بخیر. وقتی پروست میخونم و چرخه عشق از نظر اون که با تملک شروع میشه و به حسادت و بعد فراموشی تبدیل میشه، میبینم چقدر همه چی طبیعی بوده! یه چرخه طبیعی عشقی! چون فراموشی هم دقیقا به غلظت مراحل قبلی بود. دقیقا باز همون جمله پروست که وقتی خودش یا عکسش رو میبینی از ذهنت میگذره که دقیقا چرا! و اون همه علاقه برای کدوم دلیل بوده و مهمتر از اون، الان اون علاقه کجاست!!!

یه فراموشی طبیعی. بدون اصرار بدون درد بدون اختیار حتی

الان هم اگه اشاره ای از بیرون من رو ببره به اون روزها، بیشتر خودم یادم میاد. یکی از «من» های دوست داشتنی خودم در گذشته که الان دیگه نیست و دیدن دوباره اش قلبم رو رقیق میکنه.