چقدر حرف دارم

غمباد کردم

چه جالبه که با این همه حرف، حرفی برا گفتن ندارم.

یه تصویر ذهنی هست که هر شب میاد سراغم. کلی فکر کردم که چرا این تصویر؟ چرا همش تو ذهنم شبها توی یه آغوش می خوابم؟

شاید یه تصویر از نوزادی و کودکیه. اون موقع که حتی طاقت یه لحظه دوری از دستای مامانو نداشتم