کری رو دیدم. فکر کنم از سال 94 هه که با هم حرف میزدیم. از این آدمای عصبی به نظر میرسید که از زمین و زمان شاکی ان. شایدم هم روز خوبی نداشته و خستگی کار بود. به زور حرف میزد معذب بود یا بی حوصله یا پشیمون از اینکه اومده نمیدونم! 

من اما دوست داشتم خودم باشم. خیلی وقته دیگه چیزی برام مهم نیس. اصلا اینکه بعد این همه مدت هم ببینمش برام اتفاق خاصی از هیچ نظر نبود. آدم ها همه مثل همن. توهم داریم که تفاوت ها رو زیاد میبینیم. 

با بهزاد صبح رفتیم جلسه. بهش گفتم که این وضع چقدر برام سخته. تنها زندگی کردن کم مصیبتی بود که تنها کار کردن هم بهش اضافه شد!