شب اصفهان ستاره ها اومدن پایین. حتی همون جلوی در. یعنی چند لحظه که فقط به آسمون خیره میشدی کم کم رازهاشو رو می کرد. راه شیری هم در کمال ناباوری بود. بارون بود. بارون ستاره. انگار شوخی میکرد باهام. منی که سفر قبلی رو به عشق همین آسمون کلی راه رفته بودم و خیلی بد خورده بود تو ذوقم، این دفعه تو سفر غیر منتظره ای که برنامه ای براش نریخته بودم با تمام عظمتش اومد استقبالم. اونجا چه خبره واقعا؟ چرا هیچ کس جدی به این قضیه فکر نمیکنه؟ 


امیر اونجوری که باید باشه نیس. من جدی نگیرم کارو اونم بیخیاله. انگار فقط خودمم و خودم.