الف دست های بلند و کشیده ای داره. توی سفر تازه توجه ام به این جلب شده بود که واقعا خوش استایله. اصلا نمی دونم چرا دعوتش کردم بیاد "و" که همینجوری مونده بود گفت مگه نمی گفتی سر اون همه داستان های سرکار مقصره و خل و چله؟ چرا بود ولی نمی دونم چرا چیزی ازش به دل ندارم که بخوام حذفش کنم. خیلی عوض شده منم عوض شدم. اون ماجراها انگار باعث شد یه جور بی تفاوتی نسبت به همه چیز ایجاد شه. نسبت به اعتقادات روابط مذهب. دیگه همه چی شوخی به نظر میرسه.

تو ماشین که بودیم پیش میم نشسته بودم، خواست بگه بیا اینور که به کارش برسه. دستمو گرفت. ما با هم تا حالا دست هم نداده بودیم. اون لحظه و نگاهش هی تو ذهنم تکرار میشه.

آخراش داشتیم از شرکت و کارا حرف می زدیم از کار جدیدم گفتم گفت با کی شریکی؟ با دوستم. من میشناسمش؟ گفتم آره. گفت باشه پس اسمشو نگو! نگاهش پر از حرف بود ذهنم رفت به اون روزی که پیشنهاد داده بود با هم کار کنیم. از من اصرار و از اون انکار. آخرش می گفت اگه تو نیای من همه چیو ول می کنم...

چه چیزی هست این وسط؟