اون موقع که با پسری که یادم نیست اسمش چی بود! در مورد پیشنهاد ازدواجش حرف می زدیم، لا به لای حرف زدناش یه چیزی حس کردم. یه شکاف. یه تضاد. خیلی رنگ ها تا وقتی کنار رنگ متضادشون قرار نگیرن خودشونو نشون نمیدن. اونجا حس کردم چه تفاوت رنگی عجیبی! من تا سن نوجوونی شاید مثل هر آدم دیگه ای مجموعه ای از سلیقه ها و اعتقادات دور و بری ها بودم. بعد خیلی اتفاقا افتاد که کم کم مرزبندی های خودمو کاشتم. دنیای خودمو. حالا بعد اون همه سال این آدم داشت از دنیایی حرف میزد که من با تمام وجود ازش فرار کرده بودم! ازش بیزار بودم! اون لحظه تازه متوجه فاصله زیادم شدم که ترسناک شده بود. به اندازه یه دره عمیق.