هنوز ما چگونه ما شدیم رو تموم نکردم یعنی افتادم تو حالتی که هر چی قرار بوده از این کتاب دستگیرم بشه،‌ شده و ادامه دادنش فقط برای تموم کردنشه. توی هر بازه تاریخ ایران مثلا نیمه قرن 11، وقتی می نوشت فلان قبیله حمله کرد و شهر رو با خاک یکسان کرد چقدر راحته گفتنش. آدمای اون شهر. زندگی. به همین راحتی؟ احساس می کنم هزار سال عمر کردم. به اندازه این همه آدم. این همه داستان. این همه تولد و مرگ. جایی که الان هستم چند بار قبلا با خاک یکی شده و دوباره جون گرفته؟ اگه بذاریم روی دور تند،‌ مثل یه فیلم که از گذشته پلی بشه،‌ چقدر وحشتناکه چقدر مسخره.

دیروز به سرم زد ملت عشق رو شروع کردم. داستانش موازی با همون زمانیه که ما چگونه ما شدیم در موردش کلی حرف زده. این خوبه. یه آرامش خاصی داده بهم. اصلا یه جوری شد که در مورد م پشیمون شدم. حس کردم چیزی که دارم بهش نسبت میدم درون خودمه. واسه همین میترسم ازش.


اگه یه جوری بود که میشد گواهی سلامت روانی داشت خیلی عالی می شد. اینجوری از یه نفر جدید نمیترسیدم که شاید مشکلی داره. فقط میذاشتم به حساب یه تجربه هیجان انگیز.


صبح حالم خیلی خوب بود. خواب خوبی دیدم. داشتیم یه عملیاتی انجام میدادیم و یه گروهی دنبالمون بودن انگار یکیشون چاقو داشت. یه سری اتفاق افتاد که یادم نیست ولی رفتم چاقو رو از یارو گرفتم (زن بود فکر کنم) دست زدم دیدم از این چاقو قدیمی هاست و خیلی کنده اصلا نمی بره. خیالم راحت شد. با اینکه داشت همچنان تهدید میکرد چاقو رو انداختم زمین روم رو برگردوندم و رفتم پیش بچه ها که بپیچیم تو یه راهو برسیم به آخر عملیات. پ هم بود. با هم میخندیدیم.

پ واسه این تو خوابم بود که مراسم 40ام پدرش بود. اونجا خیلی اتفاقی دوستشو دیدم که همیشه ازش تعریف می کرد و اولین بار بود میدیدمش. رسوندمش خونشون. اون قسمتی که توی خواب پیچیدم تو کوچه همونجا بود

چاقو م بود شاید. ترس دیشبم. اینکه دیدم الکی بوده و نمیتونه کاری کنه

و حس خوبم تاثیر کتاب