وسط این همه کاری که بصورت خودجوش درگیرشون شدم م یه تیکه ناجوره که تکلیفش مشخص نیست. دیشب تا صبح خیلی ترسیدم خیلی یعنی احساس کردم مثل توی این فیلم ها و صفحه حوادث روزنامه ها ممکنه خیلی اتفاقای ناجوری بیفته. پسره احمق دیشب که داشتیم حرف می زدیم میگه تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ میگم نه! میگه ولی من بعضی وقتها بهش فکر میکنم. میگه دوست داری با هم خودکشی کنیم؟ اگه یه روز بفهمی خودکشی کردم... به نظرت چه روشی بهتره؟ میگه من خودسوزی دوست دارم، وسطش با صدای بلند فریاد بزنی! بعد میپرسه به نظرت فیلم هم بگیرم؟

اون لحظه که اینا رو میگفت واقعا یخ کردم. هی وسطش مسخره بازی درمیووردم ببینم شوخی میکنه. همش جدی جواب میداد. بعد هم که به ف گفتم اونم خودش داستان داشت خلاصه تا 2 و 3 داشتیم با هم بحث میکردیم که این چه مرگشه؟ مریضه؟ چیزی زده؟ 

حالا اول صبحی پیام داده شوخی کردما! خواستم بگم مرررگ

این چه شوخی احمقانه ایه

فقط یه آدم احمق میتونه همچین شوخی کنه

میگه ببخشید ناراحتت کردم! آخه اگه میدونستی ناراحت شدم پس چرا لال بودی همون موقع نگفتی؟

این خودش یه مرضه

تا صبح نشد مثل آدم بخوابم که آقا خواسته شوخی کنه. اونم تو شرایطی که باید تمرکزم رو کارم میبود و خودشم میدونست.


کلا یه مشکلی داره. با من و ف همزمان و مواری یا در حال چت کردنه یا قرار گذاشتن. حسم میگه ف خیلی خامه تو روابط. من که حداقل خودم فهمیدم باهاش چند چندم. امیدوارم مشکلی واسه ف پیش نیاد.