این حسی که فکر میکنم باید به بقیه کمک کنم تا نا امید نشن و علیرغم تمام بدبختی ها، لحظه های قشنگ زندگی رو هم ببینن، بعضی وقتها واقعا آزارم میده! انگار وقتی یک انسان رو به امیدواری تشویق میکنی گاردش رو محکمتر میکنه تا هر جوری شده بهت ثابت کنه هیچ روزنه امیدی باقی نمونده! چرا واقعا؟ مگه من خودم نمیدونم وضعیت چیه؟ مگه منم تو همین شرایط نیستم؟ حالا که هستیم و مجبوریم باشیم چرا نباید حتی شده خودمون رو گول بزنیم؟ چرا نباید بگردیم شاید چیزی پیدا کنیم که این حس شکست این حس پوچی این حس مزخرف رو ازمون دور کنه؟ که این زندگی لامصب، هر چی باشه ارزش زندگی کردن رو داره