صبح هوا عالی بود بارون هی میومد و هی قطع میشد. بعد که سوار ماشین شدم بخاری روشن بود. هوا خفه. هی حواسمو پرت کردم تا برسیم که نشد نزدیکا بودیم که حالم به هم خورد! تکرار یک تجربه قدیمی! خیلی بد بود.

یاد اون روز افتادم. بعد حرف های امیر وقتی بهشون فکر میکردم و تو ماشین بودم،‌ اون موقع هم حالم به هم خورد و چون هیچ امکاناتی نداشتم همونجا وسط اتوبان پیاده شدم. اشک هامو پاک کردم و خیلی شیک و رنگین به راهم ادامه دادم!