نشستم کلی حرف زدم با بابا. خوب شد مامان نیومده بود پیشمون چون طبق معمول پشیمون شدم. این مساله هم مثل خیلی از مسائل دیگه تو زندگی هیچ راه حل آدمیزاد طوری نداره! به این فکر میکردم که یکی اومده زندگیشو وقف بشور بپز و ارائه خدمات پشتیبانی به چند تا آدم دیگه کرده بعد با چه منطقی اون آدما میتونن همینجوری بدون هیچ احساسی هر کاری رو دوست دارن انجام بدن؟ اما از طرف دیگه مگه چقدر جوون میمونیم؟ مگه چندبار فرصت زندگی داریم که این بار رو به خاطر دل یکی دیگه، جوری که دوست نداریم زندگی کنیم؟

الان که زمان گذشته، میشه به اون نفر گفت که تو اشتباه کردی، تو نباید زندگی رو اینجوری میشناختی که همه باید وقف همه شن. ولی جز شکسته شدن دل و پشیمونی نتیجه ای نداره. زندگی خیلی قشنگه. دوست داشتن هم همینطور. اینکه آدم توی زندگیش عزیزانی داشته باشه که بدونه دوستش دارن و به فکرشن. اما اگه این دوست داشتن تبدیل به حس تملک بشه چی؟‌ اگه بخوای زندگی طرف رو مصادره کنی چی؟

راسته که میگن آدم مهمترین ضربه ها رو از عزیزترین کسانش میخوره. چون در برابر اونها ضعیف و مطیع و خلع سلاحه. بعضی وقتا فکر میکنم به زندگیم تجاوز میشه! و این یه زنجیره است که توش همه هم ظالم اند هم مظلوم.