خیلی وقته سعی کردم به بخشی از احساسم فکر نکنم. چون مغز هم مثل عضله است. هرچی ازش کار بکشی قوی تر میشه. خیلی وقته سعی کردم به این فکر نکنم دوست داشتن و دوست داشته شدن یه نیازه مهمه برای انسان بودن.

نمی دونم چرا. نمیدونم چرا یهو همه چی رو بوسیدم و گذاشتم کنار. البته اینجوری راحت ترم. اما واقعیت اینه که وقتی چیزی در تو وجود داره نهایتش میتونی وقتایی که تحت اراده خودتی از بروزش جلوگیری کنی ولی هرگز نمیتونی از پس ضمیر ناخودآگاهت بربیای و اون همیشه باهات هست.

الان که دارم وارد مسیری میشم که خودم تیکه تیکه در حال ساختشم احساس میکنم بیشتر از هر وقت دیگه ای به محبت نیاز دارم. به یه آغوش گرم و محکم. به کسی که دوستم داشته باشه. به نجواها به آرامشی که از صدا میاد. به این که هر شب بعد از کلی دوندگی سرم رو روی سینه کسی بذارم، رویاهام رو بلند بلند بگم و بخوابم.