دوشنبه رفتم خونه فاطمه. ادامه داستانا و قضایا رو تعریف کنم. نمی دونم چر این کارو میکنم ولی خب چون واسه هیچ کس نمیگم سختمه. میگفت چون تو برای بقیه میگی یعنی مطمئن تری. نمی دونم. چهارشنبه هزار جا رفتم. دو تای اول نشد. بعد رفتم متخصص جراحی عمومی. نتیجه سونو ها رو بردم . دکتره آرامش خاصی داشت. مفصل توضیح داد بعد گفت می تونم منم یه نگاهی بکنم؟ یه کم جا خوردم! یعنی چون دکتر اصلی ایم هیچ وقت همچین چیزی نخواسته بود انتظار نداشتم. رفتم تو اتاق معاینه و روش معاینه کردن سینه ها رو برام توضیح داد. وقتی دستمو گذاشت کف دستش حس یه بچه دو ساله رو داشتم. همونقدر مظلوم. همونقدر بی دفاع.

گفت اضطراب نداشته باش و به چیزی فکر نکن و غصه نخور و از سرکار بر میگیردی دیگه به کار فکر نکن. گفت کارهای مورد علاقه ات رو انجام بده. چیزایی که خودمم می دونستم و راهشو نمی دونم! به مامان اینا نگفتم. ولی اینکه چون نمیگم نمی تونم از بیمه تکمیلی استفاده کنم مسخره است. مخصوصا با این اوضاع مالی. اصلا بیمه باید یه چیز شخصی باشه.

مخی هم زنگ زده بود میگفت اصلا به خودت فشار نیار. هر روز خواستی نیای، نیا. زود برو دیر بیا. گفت اینا هیچ ربطی به تو نداره پس نذار چیزی باعث نگرانیت بشه. کرگدن هم همینو میگفت. یعنی قرار شد فکر کنه بهم راهکار بده. نتیجه این بود که ول کن بابا!

این بی وزنی خوبه ولی نه برای همیشه. احساس تسلیم شدن دارم. احساس اینکه بالاخره زندگی شاخم رو شکست. بالاخره قبل کردم یه آدم عادی معمولی باشم.