گفت اسمش مش علیه. گیر داده بود بهمون و چرت و پرت می گفت. کلا بدمون نمی اومد تو مسیر همصحبت جدید داشته باشیم ولی نه اینجوری که از حرفاش و سوالاش خوشمون نیاد. هی میگفت بیاین از یه مسیر جدید ببرمتون یاد بگیرین. فاطمه میگفت از صدا و چشماش معلومه معتاده. من چیزی به نظرم نمی رسید. بهمون میوه و گردو داد. می فهمید که بهش محل نمیدیم. مخصوصا من. تعارف نداشتم هی می گفت میترسم با باتومت بلایی سرم بیاری. فاطمه که رفت دستاشو بشوره، رفت دور تر واستاد منم رفتم نشستم یه گوشه. خواستیم راه بیفتیم دیدیم نیست. رفته. اول گفتیم شاید جلوتر منتظرمونه. ولی نبود. رفته بود بی حرف بی خدافظی.

چی بود؟ کی بود؟ خدا میدونه.