آن درهایی که در داستان حضرت یوسف یکی پس از دیگری گشوده می شوند، از آن دسته از تمثیلاتی اند که در زندگی خیلی ها اتفاق می افتند. وقتی عزمم را جزم کردم که با بالاترین مقام مسئول صحبت کنم، باور اینکه به راحتی وقت ملاقاتی بدون رابطه و پارتی و این حرف ها، هماهنگ شود برای همه سخت بود. ولی در کمال ناباوری همه چیز دست به دست هم داد. همه درها باز شد و من در بهترین حالت ممکن رو به روی او نشستم.

خدا می داند با امید نشستم

خدا می داند تمام نیت و دلیلم همان دو پست قبل بود

و گفتم

نمی دانم چه تاثیری و چقدر داشته باشد ولی وقتی از در اتاق بیرون آمدم احساس می کردم سنگین ترین بار دنیا را از روی دوشم برداشته اند! احساس میکردم میخواهم پرواز کنم. احساس می کردم برای هدفی که ایمان داشتم مقدس است، تمام تلاش و توان و همت خود را به کار بسته ام و اگر همان لحظه از دنیا روم هیچ کار نکرده ای روی زمین نگذاشته ام!

چقدر این حس شیرین و خوب بود.