خواستم برم باز صحبت کنم. بعد فکر کردم مگه همین یکی دوتان؟ مگه بقیه چطورین که این اینطوریه؟ مگه غیر اینه که همشون مثل همن؟ برم به یکی بدتر از خودش بگم این بده؟ مگه فایده ای هم داره؟

دلم برای چی میسوزه؟ یا بهتر بگم، چرا دلم میسوزه؟ چرا نمیتونم راحت بگم به درک. به من چه. چرا نمیتونم؟ اینجا یه اتوپیا بود. یه شهر آرمانی. اینجا همه چیز با اخلاق جلو میرفت. زدن خرابش کردن. کیا؟ همونا که توی کل جامعه نفوذ کردن و شیره اش رو مکیدن. همونا که فقط یه پوسته ظاهری از مفید بودن تو جامعه باقی گذاشتن.

من چی؟ من کاری کردم؟ تلاشی، حرکتی. مگه جامعه واسه من نیست؟ مگه اینجا کشور من نیست. اگه یکی بیاد با تبر بیفته به جون خونم میشینم نگاه میکنم و لبخند میزنم؟ میشینم یواشکی با بقیه در موردش حرف میزنم؟ یا میرم به جنگ؟

چرا انقدر سوال تو ذهنم شناورن