احساس میکنم روی یک حباب هستم. نه درون حباب. دورم با چیزهای بیخود پر شده. نگاهشون می کنم لبخند میزنم. تلاش خاصی نمیکنم برای از بین بردنشون. وقت خالی ام خیلی بیشتر از وقتهای مشغول به چشمم میاد. بارها فکر کردم که چه کارشان کنم. سرکار، اینجا که کودتا شده حرفی نیست. با کسی حرفی برای زدن ندارمو قبلش هم نداشته ام. یادمه قبلا تحمل می کردم و غصه میخورم که چرا نمی تونم اونوجوری که میخوام باشم. الان همون شده دیگه لازم نیست نقش یه آدم مهربون رو بازی کنم! خودمم. هر وقت دلم بخواد می خندم هر وقت بخوام با کسی حرف نمی زنم. تایم بیرون رفتن و چیزای دیگه هم دست خودمه. نمی دونم از این روحیه ایرانی بودنه که با گروه هماهنگ شدن رو دوست ندارم یا چیز دیگه. همیشه همین مشکل رو داشتم که وقتی یکی میگه بیا بریم قدم بزنیم و من اون لحظه حوصله همچین کاری رو ندارم، چرا اون این موضوع رو درک نمی کنه! چرا اصرار می کنه؟ خیلی مسخره است. خونه هم خبری نیست. همینم، گذاشتنم خونه! مامان و بابا میرن تو حیاط. کاراشونم میبرن همونجا. منم تو اتاق دراز می کشم. زل می زنم به سقف. هی فکر می کنم که چه کاری کنم حالم خوب شه؟ حساب کردم این مدت چقدر کتاب خوندم فقط که حوصله ام سر نره! در لحظه مرگ مثلا کسی که زیاد کتاب خونده باشه راضیه؟ فکر نکنم. خلاصه هیچ کاری جز کتاب خوندن به ذهنم نمی رسه. عملا زندگی ایم در این مقطع با کسی که مثلا پا نداره هیچ فرقی نداره! اصلا اونا غصه چیو می خورن؟

تا ده، ده و نیم که همینه بعدشم کم کم خوابم میگیره. همین. انگار منتظرم یکی بیاد بگه بیا این برنامه ات. همین فرمون برو جلو. یا خود به خود همه چی فوق العاده بشه! مامان نگران آینده است، بابا هم همینطور. منم نگران هستم. و از نگرانی هم خسته شدم. همه چی پشت هم میگذره. دیدن نگرانی اونا فقط ناراحتم میکنه.