سمفونی

-

احمقانه است واقعا. یه دو قطبی کامل. شایدم چند قطبی. دیگه میترسم از خودم. یه سری نقاب پوسته نقش که هیچ کدوم من نیستن ولی توی منن 

خدایا این چه وضع خل وضعیه! مثل اون شب قبل کنکور که یادم رفته بود آدم چجوری خوابش میبره! اون لحظه که بیداری به خواب وصل میشه واسم ابهام بود انگار که مواد زده باشی یا هر چی بعد مغزت رو یه چیزا هنگ میکنه ده برابر میکنه. مغزم رو اون لحظه هنگ بود مثل حالا که توی رابطه موندم چجوری رابطه ها تبدیل میشن! چرا نمیتونم مثل آدمها زندگی کنم؟

-

من از کدوم قبیله ام؟

-

دوباره قرار شد ببینیم همو. یه جور نامحسوسی بود که نه میشد گفت پیشنهاد از من بود نه می شد گفت از اون!

دوست داشتم برم. واقعا هم نمی دونم چرا. برام هم دلیلش مهم نبود. جالبه می گفت ما تضادهای زیادی با هم داریم و من منظورشو نمی فهمم. اصلا نمیتونم حدس بزنم چی تو ذهنشه و خب حق دارم مگه چقدر میشناسمش. حجم چیزهایی که میدونم در برابر چیزهایی که نمی دونم مثل سوزنه در انبار کاه!

گفت تو چرا میخوای با من دوست شی؟ باید می گفتم واسه خودمم سواله! شاید واسه ارضای جنسی و اینا دنبال دوستیه. همون که همه رو تحت فشار گذاشته

این دفعه ولی در کل جو راحتتری بود. به قول خودش مگه فرقی کرده! یه روزه که نمیشه یه رابطه خفن عاطفی و جنسی و اینا داشت! میشه؟

من خودم بودم. که میگفت تو که بسیجی هستی! حوصله ادا بازی نداشتم. اونم یه کم از یبسی ! خارج شده بود. با اینکه زیاد حرف نمی زد ولی تولید مکالمه می کرد که باعث می شد احساس راحتی کنم.

ولی یه چیز مهمی که فهمیدم این بود که کلا دارم یه اشتباهی می کنم. اون از یه جنس دیگه است که نوع منو قبول نداره. صرفا از روی کنجکاوی یا اینکه ببینیم این چه موجودیه داره به قضیه نگاه میکنه. ولی تو ذهنش کارهای من شرایط من رویاهای من یه سری چیزای خنده دار و پوچ اند.

خلاصه که همین

گفتم یادم بمونه احساسمو شاید بعدا یادم بره

-

روزایی که ف رو دوست داشتم بیشترش تو فصل پاییز و زمستون بود، انگار بهار و تابستون حذف شده بودن! شایدم الان ذهن من خودش این برش ها رو زده. ولی هوا که ابری میشه یاد اون موقع ها می افتم یاد اینکه چه احساسات عمیقی داشتم چقدر حس عشق خوب بود حتی با اینکه سرکاری بود، با اینکه ف اصلا تو خط اینجور عشق و عاشقیا نبود و دنبال ارضای خودش بود بیشتر. ولی من که اولش خبر نداشتم. تو دنیای خودم سیر میکردم یادش بخیر دقیقا مثل قصه ها تا خود صبح بیدار بودم ذهنم خاموش نمی شد همش در حال خلق موقعیت هایی بودم که اون بود و با هم حرف میزدیم در این حد که وقتی رفتیم مسافرت، دقیقا یادمه توی ساحل گیسوم مغزم در حال انفجار بود و دیگه نمی تونستم خاموشش کنم و حداقل ببینم اینجا که اومدیم کجاست! حس خوبی بود واقعا. با اینکه فقط از طرف من یه عشق پاک بود ولی باعث شد حس و حال عاشقی رو درک کنم. چقدر اشک میریختم بعد اینکه کوچکترین محبتی ازش میدیدم یا وقتی به شوخی یا جدی گفت مامانش گفته برن خواستگاری یه دختره،‌ از تصور صحنه ای که اون دختر توی بغلش باشه قلبم کنده شد! یادش بخیر. وقتی پروست میخونم و چرخه عشق از نظر اون که با تملک شروع میشه و به حسادت و بعد فراموشی تبدیل میشه، میبینم چقدر همه چی طبیعی بوده! یه چرخه طبیعی عشقی! چون فراموشی هم دقیقا به غلظت مراحل قبلی بود. دقیقا باز همون جمله پروست که وقتی خودش یا عکسش رو میبینی از ذهنت میگذره که دقیقا چرا! و اون همه علاقه برای کدوم دلیل بوده و مهمتر از اون، الان اون علاقه کجاست!!!

یه فراموشی طبیعی. بدون اصرار بدون درد بدون اختیار حتی

الان هم اگه اشاره ای از بیرون من رو ببره به اون روزها، بیشتر خودم یادم میاد. یکی از «من» های دوست داشتنی خودم در گذشته که الان دیگه نیست و دیدن دوباره اش قلبم رو رقیق میکنه.

-

مامان نوشته انشالا همسر خوب پیدا کنی خونه بخری دعوت کنی جشن بگیرم بزودی زود....هر بار جمله رو میخونم به جشن بگیرم که میرسم اشکم درمیاد آخه پشت این جمله کلی حرفه کلی آرزو کلی حس که هر مادری داره هر مادری خوابش رو می بینه هر مادری که دختر به دنیا میاره از همون سال های اول تو فکر وقت عروس کردنشه.

من چی باید در جواب می نوشتم؟

می نوشتم مامان من عاشقتم با اینکه روزی حداقل پنج بار با حرفام و کارام آزارت میدم ولی عاشقتم مامان من طاقت ناراحتی تو رو ندارم حتی واسه یه ثانیه مامان من چطور این همه شوق و آرزوی تو رو ببینم ولی جز اشک چیزی نداشته باشم؟

-

ی خیلی وقته دنبال اینه که انتقالی بگیره بره یه جا دیگه
از همه امتیازاتی که در درزهای قانون هم بوده استفاده کرده
اما هر روز غر میزنه که مدیر عجب نامردیه که نمی فهمه شرایط منو
حتی یه لحظه هم به این فکر نمی کنه که خودش چی پس؟
خودش درک می کنه؟
چطور میتونه همه حق ها رو واسه خودش بدونه؟

-

گلدون گل ناز رو که بابا داده بود کشف کردم اگه یه ساقه اش نگیره میشه برید و دوباره گذاشت تو خاک. یه وقتا جواب میده و ریشه میکنه و یه وقتا هم نه. اگه آخرای اسفند یا توی فروردین باشه احتمال جواب دادن بیشتره. با اینکه اینجا روی میزه اداره است و خیلی هوای بیرون رو نمی بینه ولی تاثیر فصل ها عمیقه. قبلا فقط فکرش تو ذهنم بود ولی واضح نبود نمی شد با جزئیات ترسیمش کرد الان ولی ملموسه کاملا. اینکه روابط با افراد جدید، بعد از یه سنی دیگه عمیق نمیشه ریشه نمیده سطحیه. انگار گیاه رو روی سنگ بکاری یه روز دو روز میمونه اونم به خاطر جونیه که از قبل تو ساقه ها و برگ هاش هست. بعد دیگه شروع میکنه به زرد شدن.

جالبه که برخوردهای اول خیلی هیجانیه. یه جور نقش بازی کردن حسابی. اونجور که آرزو داریم بامون رفتار بشه و رفتار کنیم، رفتار می کنیم. توی رابطه ی بی ریشه. و بعد یه مدت کوتاه همه چیز تابلو میشه.

اگه تا قبل 25 اینا دوست های درست و حسابی شد که شد. نشد باید دورشو خط کشید.

امیر گفته 3-4 ماه دیگه میاد. دوست دارم خیال پردازی کنم. چقدر خوبه که میشه که کسی جلوت رو نمی گیره نشد هم نشد خیالش مجانیه. مثل فیلم میتونم بسازمش ببینمش و لذت ببرم. اون روز ممکنه حتی یادم بره که قرار بوده بیاد! مهم الانه الان که لحظه ام شیرین شد.


میدونم افتادم به چرت گویی. ولی خوبه. باید کرختی انگشتام بره. باید نرم تر شم.

-

چقدر حرف دارم

غمباد کردم

چه جالبه که با این همه حرف، حرفی برا گفتن ندارم.

یه تصویر ذهنی هست که هر شب میاد سراغم. کلی فکر کردم که چرا این تصویر؟ چرا همش تو ذهنم شبها توی یه آغوش می خوابم؟

شاید یه تصویر از نوزادی و کودکیه. اون موقع که حتی طاقت یه لحظه دوری از دستای مامانو نداشتم

-

مهاجرت شجاعتی می خواد که من ندارم.

-

دو تا آدم معمولا در مورد چی حرف میزنن؟

چرا مکالمات من یا فلسفی میشه یا کاری؟!