سمفونی

-

شب اصفهان ستاره ها اومدن پایین. حتی همون جلوی در. یعنی چند لحظه که فقط به آسمون خیره میشدی کم کم رازهاشو رو می کرد. راه شیری هم در کمال ناباوری بود. بارون بود. بارون ستاره. انگار شوخی میکرد باهام. منی که سفر قبلی رو به عشق همین آسمون کلی راه رفته بودم و خیلی بد خورده بود تو ذوقم، این دفعه تو سفر غیر منتظره ای که برنامه ای براش نریخته بودم با تمام عظمتش اومد استقبالم. اونجا چه خبره واقعا؟ چرا هیچ کس جدی به این قضیه فکر نمیکنه؟ 


امیر اونجوری که باید باشه نیس. من جدی نگیرم کارو اونم بیخیاله. انگار فقط خودمم و خودم.

-

به پیشنهاد کری،‌ کتاب مادام بواری رو خوندم

شاید اگه بخوام دو تا رمان نام ببرم که بیشترین میزان همذات پنداری رو باهاشون کردم و برام فوق العاده فراموش ناشدنی ان، یکی این باشه یکی جنایت و مکافات

چقدر نویسنده بودن نبوغ میخواد. گوستاو فلوبر چطور میتونه اینطور زیرپوستی احساسات یک زن رو بشکافه و توصیف کنه؟

مادام بواری درون من چون این داستان و پایانشو میدونه واسه همین هیچ وقت جرئت شروع کردنشو نداره. شاید این یه ژنه که نسل به نسل بین برخی زن ها منتقل شده و وقتی آدم داشته باشدش با حرف و منطق و این چیزا نمیشه کاریش کرد

-

الف دست های بلند و کشیده ای داره. توی سفر تازه توجه ام به این جلب شده بود که واقعا خوش استایله. اصلا نمی دونم چرا دعوتش کردم بیاد "و" که همینجوری مونده بود گفت مگه نمی گفتی سر اون همه داستان های سرکار مقصره و خل و چله؟ چرا بود ولی نمی دونم چرا چیزی ازش به دل ندارم که بخوام حذفش کنم. خیلی عوض شده منم عوض شدم. اون ماجراها انگار باعث شد یه جور بی تفاوتی نسبت به همه چیز ایجاد شه. نسبت به اعتقادات روابط مذهب. دیگه همه چی شوخی به نظر میرسه.

تو ماشین که بودیم پیش میم نشسته بودم، خواست بگه بیا اینور که به کارش برسه. دستمو گرفت. ما با هم تا حالا دست هم نداده بودیم. اون لحظه و نگاهش هی تو ذهنم تکرار میشه.

آخراش داشتیم از شرکت و کارا حرف می زدیم از کار جدیدم گفتم گفت با کی شریکی؟ با دوستم. من میشناسمش؟ گفتم آره. گفت باشه پس اسمشو نگو! نگاهش پر از حرف بود ذهنم رفت به اون روزی که پیشنهاد داده بود با هم کار کنیم. از من اصرار و از اون انکار. آخرش می گفت اگه تو نیای من همه چیو ول می کنم...

چه چیزی هست این وسط؟


-

گفت فکر نکن زندگی یه سفره که از یه جایی شروع میشه و یه مقصد و نقطه پایانی وجود داره که باید برای رسیدن بهش مدام تلاش کنی!

زندگی مثل یه موسقیه، یه رقص. اول و آخر نداره آغاز و پایان نداره. تهش خبری نیس که عجله داشته باشی. 

تهش خبری نیس

هیچ خبری

هر چی هست همین الانه

همین الان

-

مامان با خیلی از ایده ها و آرزوهام مخالفه. بابا اینطور نیست ولی یه وقتا واقعا روی اعصاب آدم پیاده روی می کنه که بیشتر تاثیر سنه تا هرچیز دیگه. مثل بقیه آدمایی که تو این رده سنی اند فکر میکنه همه چیز فقط اونجور که خودش میگه درسته و باید انجام شه. یا تعریف کردن یه سری خاطره ی بی مزه که نمیدونی آخرش چی باید جواب بدی.

و "و" که اخلاقاش رو اعصاب همه است ولی تمام مدت ذره بین دستشه و از بقیه ایراد میگیره


فکر میکنم ادامه دادن زندگی تو خونه پدر و مادر بعد از 30 سالگی بزرگترین اشتباه یک آدم در طول زندگیش و بزرگترین ظلم در حق تمام افراد خانواده هست.

-

داشتیم شام میخوردیم که ع عکس گرفته. من که اون موقع نفهمیدم اصلا، الان که عکسا رو فرستاده دیدم. حواسم به کار خودم بوده عکس یهویی واقعی. عجیبترین عکسیه که از خودم دیدم. انگار یه غریبه. انگار از بدنم اومدم بیرون و دارم به خودم نگاه میکنم.

-

اون موقع که با پسری که یادم نیست اسمش چی بود! در مورد پیشنهاد ازدواجش حرف می زدیم، لا به لای حرف زدناش یه چیزی حس کردم. یه شکاف. یه تضاد. خیلی رنگ ها تا وقتی کنار رنگ متضادشون قرار نگیرن خودشونو نشون نمیدن. اونجا حس کردم چه تفاوت رنگی عجیبی! من تا سن نوجوونی شاید مثل هر آدم دیگه ای مجموعه ای از سلیقه ها و اعتقادات دور و بری ها بودم. بعد خیلی اتفاقا افتاد که کم کم مرزبندی های خودمو کاشتم. دنیای خودمو. حالا بعد اون همه سال این آدم داشت از دنیایی حرف میزد که من با تمام وجود ازش فرار کرده بودم! ازش بیزار بودم! اون لحظه تازه متوجه فاصله زیادم شدم که ترسناک شده بود. به اندازه یه دره عمیق.   


-

اگر چند سال پیش عقل الانم رو داشتم، عاشقی می کردم...عاشقی

-

هنوز ما چگونه ما شدیم رو تموم نکردم یعنی افتادم تو حالتی که هر چی قرار بوده از این کتاب دستگیرم بشه،‌ شده و ادامه دادنش فقط برای تموم کردنشه. توی هر بازه تاریخ ایران مثلا نیمه قرن 11، وقتی می نوشت فلان قبیله حمله کرد و شهر رو با خاک یکسان کرد چقدر راحته گفتنش. آدمای اون شهر. زندگی. به همین راحتی؟ احساس می کنم هزار سال عمر کردم. به اندازه این همه آدم. این همه داستان. این همه تولد و مرگ. جایی که الان هستم چند بار قبلا با خاک یکی شده و دوباره جون گرفته؟ اگه بذاریم روی دور تند،‌ مثل یه فیلم که از گذشته پلی بشه،‌ چقدر وحشتناکه چقدر مسخره.

دیروز به سرم زد ملت عشق رو شروع کردم. داستانش موازی با همون زمانیه که ما چگونه ما شدیم در موردش کلی حرف زده. این خوبه. یه آرامش خاصی داده بهم. اصلا یه جوری شد که در مورد م پشیمون شدم. حس کردم چیزی که دارم بهش نسبت میدم درون خودمه. واسه همین میترسم ازش.


اگه یه جوری بود که میشد گواهی سلامت روانی داشت خیلی عالی می شد. اینجوری از یه نفر جدید نمیترسیدم که شاید مشکلی داره. فقط میذاشتم به حساب یه تجربه هیجان انگیز.


صبح حالم خیلی خوب بود. خواب خوبی دیدم. داشتیم یه عملیاتی انجام میدادیم و یه گروهی دنبالمون بودن انگار یکیشون چاقو داشت. یه سری اتفاق افتاد که یادم نیست ولی رفتم چاقو رو از یارو گرفتم (زن بود فکر کنم) دست زدم دیدم از این چاقو قدیمی هاست و خیلی کنده اصلا نمی بره. خیالم راحت شد. با اینکه داشت همچنان تهدید میکرد چاقو رو انداختم زمین روم رو برگردوندم و رفتم پیش بچه ها که بپیچیم تو یه راهو برسیم به آخر عملیات. پ هم بود. با هم میخندیدیم.

پ واسه این تو خوابم بود که مراسم 40ام پدرش بود. اونجا خیلی اتفاقی دوستشو دیدم که همیشه ازش تعریف می کرد و اولین بار بود میدیدمش. رسوندمش خونشون. اون قسمتی که توی خواب پیچیدم تو کوچه همونجا بود

چاقو م بود شاید. ترس دیشبم. اینکه دیدم الکی بوده و نمیتونه کاری کنه

و حس خوبم تاثیر کتاب

-

وسط این همه کاری که بصورت خودجوش درگیرشون شدم م یه تیکه ناجوره که تکلیفش مشخص نیست. دیشب تا صبح خیلی ترسیدم خیلی یعنی احساس کردم مثل توی این فیلم ها و صفحه حوادث روزنامه ها ممکنه خیلی اتفاقای ناجوری بیفته. پسره احمق دیشب که داشتیم حرف می زدیم میگه تا حالا به خودکشی فکر کردی؟ میگم نه! میگه ولی من بعضی وقتها بهش فکر میکنم. میگه دوست داری با هم خودکشی کنیم؟ اگه یه روز بفهمی خودکشی کردم... به نظرت چه روشی بهتره؟ میگه من خودسوزی دوست دارم، وسطش با صدای بلند فریاد بزنی! بعد میپرسه به نظرت فیلم هم بگیرم؟

اون لحظه که اینا رو میگفت واقعا یخ کردم. هی وسطش مسخره بازی درمیووردم ببینم شوخی میکنه. همش جدی جواب میداد. بعد هم که به ف گفتم اونم خودش داستان داشت خلاصه تا 2 و 3 داشتیم با هم بحث میکردیم که این چه مرگشه؟ مریضه؟ چیزی زده؟ 

حالا اول صبحی پیام داده شوخی کردما! خواستم بگم مرررگ

این چه شوخی احمقانه ایه

فقط یه آدم احمق میتونه همچین شوخی کنه

میگه ببخشید ناراحتت کردم! آخه اگه میدونستی ناراحت شدم پس چرا لال بودی همون موقع نگفتی؟

این خودش یه مرضه

تا صبح نشد مثل آدم بخوابم که آقا خواسته شوخی کنه. اونم تو شرایطی که باید تمرکزم رو کارم میبود و خودشم میدونست.


کلا یه مشکلی داره. با من و ف همزمان و مواری یا در حال چت کردنه یا قرار گذاشتن. حسم میگه ف خیلی خامه تو روابط. من که حداقل خودم فهمیدم باهاش چند چندم. امیدوارم مشکلی واسه ف پیش نیاد.