سمفونی

-

حالم خوبه. خیلی خوب. انگار عمل جراحی کرده باشم. نمیدونم واقعا تاثیر چی بوده. از اون افسردگی های وحشتناک نزدیک پریود خبری نیست. عجیب بود واقعا. قبل ترش اینطوری نبودم یعنی انقد شدید و خانمان برانداز. دوباره به تعادل رسیدم. دیشب رسیدم به اون قسمت داستان "عشق سال های وبا" که بعد سه سال نامه نگاری عاشقانه وقتی معشوق رو یک آن میبینه تازه میفهمه چه اشتباه مهیبی کرده! و تنها چیزی که به نظرش میرسه "اوه مرد بیچاره!" است. داستان های قدیمی چون بی تعارف و زلال و شفاف اند و نویسنده نخواسته به طور بیمار گونه ای هزارتا حس و برخورد من در آوردی قاطی قضیه کنه تا پز روشنفکری بده، عین واقعیت اند. عین اتفاقات واقعیه دنیای واقعی که برای هزاران نفر طی هزاران سال اتفاق می افته و هرکس هم فکر می کنه فقط برای اون اتفاق افتاده.
و فکر کردم چقدر خوشبختم.

-

ف گفت مادامی که به چیزی اعتقاد داری، هر وقت خلافش عمل کنی آسیب می بینی

جمع بندی همه پریشون گویی های من بود. آدم ها سه دسته ان. اونا که اعتقاد دارن نباید اینجوری باشه. اونا که اعتقاد دارن نباید اینجوری باشه ولی اینجوری هستن. و اونا که اعتقاد دارن اینجوری هست. و من؟ 


-

کاش می شد از همه بخوام بیان نظر بدن که توی این مقطع زمانی، آیا حاضرن با کسی که شناخت زیادی ازش ندارن و حتی احساس زیادی هم نسبت بهش ندارن، سکس داشته باشن؟

-

برای اولین بار طی این دو سه سال، خداحافظی کردیم. باید یک کتاب نوشت در اهمیت نقطه گذاشتن و رفتن سر خط.

-

دقیقا لحظه ای که گفت پاشو بیا اینجا، یه سطل آب یخ ریختن رو سرم. انگار حرفاشو رو از روی ف کپی پیست کرده بودن. همه چیز کاملا مشابه

اون اولا چقد تو چشمم بود که این آدم با بقیه خیلی فرق داره. میشه باهاش عمیق شد. در این سطح؟ شباهت تا این حد؟ من چی میخوام که جوابش اینه؟ نکنه تقصیر منه؟ دنبال آدم اشتباهیم. جای اشتباه. زمان اشتباه. راه اشتباه 

-

خاطره یک تکان در 31 سالگی

پس از آن حجم اندوه که از رویم عبور کرد خسته شدم. از اندوه. از حجم انبوه اندوه. فکرهایم را کردم. به گذار بارها بارها فکر کردم. به داستان کبکی که میخواست راه رفتن کلاغ را یاد بگیرد. به تغییر. به چرخش. به اعتبار سنجی فرضیات. به اینکه کجا باید کنار گذاشت از اتوبوس پیاده شد و  پذیرفت که راه اشتباه است هرچند سالها در آن جلو رفته ای. و کجا باید عشق ورزید کور شد کر شد و حتی لال شد که باید پای در راه نهاد و زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت. نمی شود. شک خوبست مادامی که در آن نمانی. پذیرفتن هویت خود و اصلاح شاخ و برگ ها. این تنها شدنیه جهان است.

وگرنه هویت، ذات، ریشه های آدمی قابل تغییر نیستند. این تلخ ترین و سخت ترین درس روزگار بود. و من آن را با آغوش باز و دلی آرام و قلبی مطمئن می پذیرم! چون دلم برای خودم برای آن خود مهجور، آن خود پایمال شده تنگ شده. از تعلیق از سرکوب از چشم بستن هایم خسته شدم. از این غم هایی که چون صاعقه فرود می آیند و غم فراق دارند. این یعنی خودم را جایی جا گذاشتم به امید عبثی که شاید کسی بهتر، چیزی بهتر، خودی بهتر بیابم.

چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

-

می خواهم حرف بزنم از عادی ترین اتفاقات از همین هوای سردی که پیچید توی اتاق از لواشک های ترش که مثل زن های ویاردار میخورم و به فضا پرتاب میشوم از طعم روزهای کودکی و دور که مدام زیر زبانم می آید از سبک کاری جدیدم از اینکه در دنیای کار هم تنها هستم و مستقل و قوی بودن برایم انتخاب نیست، اجبار است از پاییز از بهار از فصل ها از روزها از کتاب بینوایان که گوش می کنم از حقارتی که در خودم می بینم از آیین وقت گذاری که در آن وبلاگ خواندم میخواهم حرف بزنم حرف هایم سرازیر شده اند کسی آتش زیر سرم گرفته است که همه آن کوه های یخ ذوب شده اند و به سمت پایین سرازیرند می خواهم حرف بزنم چرا کسی نیست؟

-

احمقانه است واقعا. یه دو قطبی کامل. شایدم چند قطبی. دیگه میترسم از خودم. یه سری نقاب پوسته نقش که هیچ کدوم من نیستن ولی توی منن 

خدایا این چه وضع خل وضعیه! مثل اون شب قبل کنکور که یادم رفته بود آدم چجوری خوابش میبره! اون لحظه که بیداری به خواب وصل میشه واسم ابهام بود انگار که مواد زده باشی یا هر چی بعد مغزت رو یه چیزا هنگ میکنه ده برابر میکنه. مغزم رو اون لحظه هنگ بود مثل حالا که توی رابطه موندم چجوری رابطه ها تبدیل میشن! چرا نمیتونم مثل آدمها زندگی کنم؟

-

من از کدوم قبیله ام؟

-

دوباره قرار شد ببینیم همو. یه جور نامحسوسی بود که نه میشد گفت پیشنهاد از من بود نه می شد گفت از اون!

دوست داشتم برم. واقعا هم نمی دونم چرا. برام هم دلیلش مهم نبود. جالبه می گفت ما تضادهای زیادی با هم داریم و من منظورشو نمی فهمم. اصلا نمیتونم حدس بزنم چی تو ذهنشه و خب حق دارم مگه چقدر میشناسمش. حجم چیزهایی که میدونم در برابر چیزهایی که نمی دونم مثل سوزنه در انبار کاه!

گفت تو چرا میخوای با من دوست شی؟ باید می گفتم واسه خودمم سواله! شاید واسه ارضای جنسی و اینا دنبال دوستیه. همون که همه رو تحت فشار گذاشته

این دفعه ولی در کل جو راحتتری بود. به قول خودش مگه فرقی کرده! یه روزه که نمیشه یه رابطه خفن عاطفی و جنسی و اینا داشت! میشه؟

من خودم بودم. که میگفت تو که بسیجی هستی! حوصله ادا بازی نداشتم. اونم یه کم از یبسی ! خارج شده بود. با اینکه زیاد حرف نمی زد ولی تولید مکالمه می کرد که باعث می شد احساس راحتی کنم.

ولی یه چیز مهمی که فهمیدم این بود که کلا دارم یه اشتباهی می کنم. اون از یه جنس دیگه است که نوع منو قبول نداره. صرفا از روی کنجکاوی یا اینکه ببینیم این چه موجودیه داره به قضیه نگاه میکنه. ولی تو ذهنش کارهای من شرایط من رویاهای من یه سری چیزای خنده دار و پوچ اند.

خلاصه که همین

گفتم یادم بمونه احساسمو شاید بعدا یادم بره